تبليغاتX
((پرینا))
((پرینا))

شعر و نثر

((اگر دین ندارید آزاده باشید))

                                     امام حسین (ع)

****سالروز خروج نور بر ظلمت - عدالت بر بی عدالتی - حق بر باطل گرامی باد***

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

 

من زندگي را دوست دارم


ولي از زندگي دوباره مي ترسم!


 

دين را دوست دارم


ولي از كشيش ها مي ترسم!

 

قانون را دوست دارم


ولي از پاسبان ها مي ترسم!

 

عشق را دوست دارم


ولي از زن ها مي ترسم!

 

كودكان را دوست دارم


ولي از آينه مي ترسم!

 

سلام را دوست دارم


ولي از زبانم مي ترسم!


 

من مي ترسم ، پس هستم


اين چنين مي گذرد روز و روزگار من


 

من روز را دوست دارم


ولي از روزگار مي ترسم!

مرحوم حسین پناهی
 

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

در آن روز مردی از تبار عشق

در آن روز مردی از جنس ایثار

بر بلندای شکوه و عظمت دستش بالا برده شد

تا جانشین نور باشد

دستش بالا رفت تا امواج خروشان عدالت بر ظلم و ستم خودکامگان چیره شود

در آن روز آسمانها و زمین نام او را می سرودند و آوای خوش تبریکشان گوش تیره روزان را کر کرده بود

هر که من مولای اویم زین پس علی مولای اوست

چه گوشها که شنیدند و چه چشمها که دیدند و چه زود از یادشان رفت

از یادشان که نه فهمشان گم شد

شعورشان را از یاد بردند و او را خانه نشین کردند و فاطمه را خون به دل

پس یادمان نرود علی نور عدالت بود 

نه بهتر بگویم علی خود عدالت بود

*****************************************************************************

بیایید بکوشیم مانند علی عدالت داشته باشیم

مانند علی برای احقاق حق مظلوم  تا رسیدن حق به وی دست از تلاش بر نداریم

و مانند علی شکم سیر نخوابیم تا گرسنه ای بیدار است

*****************************************************************************

این عید خجسته بر دیدگان باز عدالت بین و عدالت خواه و عدالت جو

بر پیروان راستین مهر و عاطفه گرامی باد

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

ای غم تو را چه کار است، با من که خسته جانم

با من که ناتوان تر از هر چه ناتوانم

*******

پژمرده و دل افگار ، شادی ندیده یکبار

این قلب پاره پاره ، از دست این و آنم

*******

افسرده تر ز دیروز ، مایوس تر ز فردا

آخر کجاست برگو ، مقصود بی نشانم

*******

چشمان فتنه سازی ، آتش کشیده جان را

راهی دگر نمانده ، جز ناله و فغانم

*******

هر روز وعده ای نو ، روز دگر فراموش

صادق نبوده قلبش با قلب نیمه جانم

*******

خواهم گریزم از او ، جایی که جای او نیست

خواهم روم ز پیشش ، اما کجا ندانم !

*******

ای دیده از چه باری بر دشت بی وفایی

اینجا کسی نباشد همدردو هم زبانم

*******

در کوچه اقاقی ، دیگر نمانده باقی

یاسی و زنبقی زرد ، یک شاخه ارغوانم

*******

این قصه پر از غم ، گفتن چه سود جانا

تکرار شادمانی ، دیگر نمی توانم

شعر از : محمد مهدی حبیبی


نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

 

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 

آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 

راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا



نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

صدم غم هست اما همدمی نیست

وگر یک همدمم باشد ، غمی نیست

هزاران رازم اندر سینه پژمرد

دریغا و دریغا محرمی نیست

خمار آلودم ، اما ساغری نه ،

سراپا ریشم اما ، مرهمی نیست

سیه چالی نصیبم شد چو بیژن

چه گویم با که گویم رستمی نیست

بمیر ای خشک لب در تشنه کامی

که این ابر سترون را نمی نیست

نصیحت ناپذیر و حرف نشنو

دلی دارم ، که بی محنت دمی نیست

خوشا بی دردی و شوریده رنگی

که گویا خوشتر از آن عالمی نیست

کم است ((امید)) اگر صد بار گویم

صدم غم هست اما همدمی نیست


نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

صبح چون پرتو خورشید سوی طوس آید          به حریم شه لولاک به پابوس آید

هر کجا نام رضا گر کسی آرد به زبان          کعبه تکبیر کشد ناله ز ناقوس آید

هر کبوتر که کشد پر به حریم حرمش         حورالعین است که آنجا پی پابوس آید

ای رضایی که درت قبله حاجات دعاست          کس ندیدم ز در فیض تو مایوس آید

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


میلاد با شکوه امام هشتم شیعیان ، مظهر فخر


ایرانیان ، گوهر تابناک ولایت امام رضا (ع) بر



همگان گرامی باد


نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

اگر چه . . .

اگر چه ...
اگر چه ...
ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگیِ امید
هر روز مرده ایم .

ما با چراغ کینه
شب را شناختیم
با اسبِ سرخِ حادثه
تا قلبِ بی تپشِ مرگ تاختیم .

ما تا شکفتنِ انسان
ما تا دمیدنِ فریاد
ما تا رسیدنِ خورشید
- زنده ایم .

باری ،
اگر چه ...
اگر چه ...

نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

تمام می شود دلم ، تمام در عبور تو

به قعر قصه می رود ، بهار در حضور تو


چه سبز کرده صحنه را دو چشم بی کرانه ات

از این شکسته قاب در پدیده ی مرور تو


چه شاد و شوخ و سرخوشم در این زمان مردگی

چه علتی بود مرا بجز سر و سرور تو


به اوج می رسد دلم به کوچ عاشقانه ها

جهان جهان شراره ام ، از این همه غرور تو


به مسلخ زمان تو ، شکسته پر و بال من

شکسته بی نوا دلم از آن دل صبور تو


اگر خموش مانده ام ، اگر هنوز زنده ام 

خدا خودش گواه من ، زعشق تو ز شور تو



شعر : محمد مهدی حبیبی

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

حميد مصدق

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط محمد مهدی حبیبی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ